خرید بک لینک

ورق میزدم

خاطرات خاک خورده ی روزگاری نه چندان دورم را.

زمانی که شادی مهمان قلبم بود

حتی وقتی که چشمانم بارانی بود!

زمانی که تو بودی صاحب قلبم و مهمان قلبت بودم.

اما چرخ گردون به کام من نگشت !!!

هر کدام از ما به جایگاهش برگشت

من مهمانت بودم و هر مهمانی روزی رفتنی است

اما تو صاحب قلبم بودی و ماندی!

من رفتم بی اختیار. جا گرفت دیگری در قلبت و دیگر جایی برای من نماند.

این روزها ...

با اینکه چشمانم می خندند اما هوای قلبم بد بارانیست.

شاید سهم من از روزگار

فقط مهمانی چند روزه بودن، بود!

جمله از خودم ( فرزانه)

برچسب: خاطرات خاک خورده, نویسنده: مهراد صمیمی تاريخ: چهارشنبه 12 آبان 1395 ساعت: 18:14

صفحه بندی